ميرزا حسن حسينى فسايى
646
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
مىرفت در قتل جعفر خان اتفاق داشتهاند به شفاعت جناب حاجى ابراهيم مرفوع القلم شدند و از آن جمله ميرزا مهدى نام شخصى بود كه در ايام جعفر خان منصب لشكرنويسى داشت و وقتى معلوم شد كه مبلغى از مال ديوان را بى جا برده است ، به حكم نواب جعفر خان گوش او را بريده و پردهء احترامش را دريدند و از عمل معزول و به حال خود مشغول گشت و در روزى كه سر جعفر خان را از ديوار ارگ چنان كه گذشت به زير انداختند و مردم بازارى با آن سر شهريارى بازيها كردند و فضيحتها نمودند ، در ميانهء مردم مشتهر گشت كه ميرزا مهدى قصاص گوش بريدهء خود را از گوش جعفر خان نمود اما ميرزا مهدى از اول تا آخر هميشه خود را از اين عمل برى مىداشت و جناب حاجى ابراهيم چون او را بيگناه مىدانست ، در خدمت لطف على خان شفاعت نمود و لطف على خان گفت اگر اين تهمت ، حقيقت هم داشته باشد ، محض رضاى حاجى از گناه او گذشتم و چند ماه چون گذشت امراى دربار خود را خلعت داد و ميرزا مهدى را همچون ديگران مخلع فرمود و چون اين خبر به مادر لطف على خان رسيد ، فرياد زد كه قاتلان پدر را بخشيد ، كم نبود كه آنها را خلعت هم داد و با حرامزادهاى كه بعد از كشتن وى اين عمل شنيع را با سر او نمود ، اين نوع سلوك مىنمايد ، لطف على خان از گفته مادر در غضب شد و به طلب ميرزا مهدى فرستاد و چون حاضر گشت از او پرسيد اگر كسى با ولىنعمت خود بد كند سزاى او چيست « 1 » ؟ ميرزاى بيچاره عرض نمود ، بايد او را زنده سوزانند و لطف على خان گفت آن خائن توئى و حكم كرد تا او را در آتش انداختند و از اين امور اعتماد حاجى از لطف على خان و لطف على خان از حاجى قطع گرديد و عدم وثوق شاه و وزير بر همه ظاهر گشت ، ليكن لطف على خان اقدام در هلاكت حاجى را موجب هلاكت خود مىپنداشت زيرا كه مطلع بر رسوخ او در مزاج اهل شيراز بود و حكام بلوكات و امراى قبايل ايلات با وى موالات داشتند و بيشتر پيادگان سپاه لطف على خان در تحت اقتدار برادران حاجى بودند و چون از كردار لطف على خان پيدا بود كه منتظر فرصت است و جناب حاجى را از وى جز اميد مرگ نماند ، پس به برانداختن بنياد سلطنت او جازم شد و چون نواب لطف على خان در اوائل ذيحجه همين سال [ 1205 ] « 2 » : عزم تسخير اصفهان نمود بر همان نهجى كه در سفر كرمان حكومت را به خسرو خان و وزارت را به جناب حاجى و برج و باروى شهر و اختيار سپاه مستحفظ شيراز را به برخوردار خان زند و محافظت ارگ و حرمسرا را به محمد على خان زند واگذاشت به اين خيال كه حاجى مصدر امرى خلاف نتواند شد و در حين حركت اردو ، فرمان داد كه بايد ميرزا محمد پسر بزرگ جناب حاجى كه هنوز مصدر خدمتى نبود ملتزم ركاب باشد و از اين حكم اگر پيش از اين حاجى در شك بود به يقين افتاد كه بعد از اين براى او خيرى از لطف على خان نخواهد بود ، پس به خيال جزم خواست كه قلعه شيراز را به تصرف شهريار قاجار دهد و سرجان ملكم مورخ مىگويد كه جناب حاجى ابراهيم خان به من گفت « 3 » : كه مقصود اصلى من از اين خيال استخلاص مملكت بود از صدمات جنگهائى كه پىدرپى بر سر سلطنت برپا بود و هيچكس هم جز معدودى از سپاه باك نداشت بر اينكه زندى بر تخت سلطنت باشد
--> ( 1 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 66 . ( 2 ) . شروع در اوت 1791 . ( 3 ) . ر ك : تاريخ ايران ، ملكم ، ج 2 ، ص 66 و 67 .